غزل پیر

غزل پیر

 

 

با اشک می زنم ورق این فال خسته را

فالی دوا نمی شود این سرشکسته را

خون از تمام چشم و دلم سیل می شود

هر وقت که وا می کنم این زخم بسته را

این نذر عاشقی است که ریزم به هر قدم

گلها به پای آمدنت دسته دسته را

از بس نیامدی غزلم پیر شد ببین!

رنگ سپید روی غزلها نشسته را

باید شبی نشست غزل عاشقانه چید

 این واژهای خالی از هم گسسته را

آقا تو را به جان غزلهای منتظر

منت گذار جاده ی با اشک شسته را




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : مريم
تاریخ : سه شنبه 3 تير 1393
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

[Comment_Gavator]
Nazanin در تاریخ : 1393/4/9/1 - - گفته است :
[Comment_Content]


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: